پنجشنبه دهم فروردین 1385
مثبت هجده
۱. امروز میخوام خواهش کنم که عزیزان زیر هجده سال، این پست رو نخونن!!!
۲. تا حالا شده سیر باشین یا احساس سیری کنید و کسی شما رو مجبور به غذا خوردن بکنه؟ جوابتون چه مثبت باشه چه منفی، حتما میتونید حسی رو تو رؤیا برای خودتون تجسم کنید. میل به غذا نیست و آدم باید به خاطر رو در بایستی یا چیزی شبیه این، از غذایی که بهش تعارف شده یا مجبور به خوردنش شده، لقمه یا لقمه هایی بخوره. تو این حس باشین تا برسیم به اصل قصه.
۳. از پاییز سال هشتاد و سه، من و فاطمه برای معالجه یا بهتر بگم برای بچه دار شدن، به خانم دکتر شعله دونلو مراجعه کردیم. کسانی که اسم این خانم را شنیده باشند یا به خاطر بیماری بهش مراجعه کردند، حتما میدونند که سیستم وقت دادن این دکتر، بلا نسبت بقیه ی دکترهاست. دکتر دونلو از ساعت شش بعد از ظهر به مطب میاد و تا زمانی که مریض داشته باشه، ویزیت میکنه. که معمولا تا ساعت دوازده ظهر فرداش، طول میکشه. قطعا دکتر دونلو عاشق کارشه. بارها و بارها با فاطمه در این مورد بحث کردیم که چرا دونلو اینقدر خودش رو خسته میکند. انگیزه ی مادی به هیچ وجه چنین انرژی به آدم نمیده. برای همین به این نتیجه میرسیدیم که دونلو عاشق کار و مریضهاشه.
دونلو روش خاص خودش را که بر پایه ی دارودرمانی بود، آغاز کرد. دونلو اعتقاد داشت و دارد که هیچ نازایی نیست که با دارو علاج نشود. برای همین فاطمه مجبور شد که یک سری داروهای هورمونی بخورد و من هم داروهای تقویت کننده. دکتر دونلو مانند دیگر دکترهای نازایی، ما را مجبور میکرد که در شبهای خاصی، حتما و حتما نزدیکی بکنیم. یکی دو ماه اول مشکلی نداشتیم. اما از ماههای بعد با مشکل بسیار عجیب، ناامیدکننده، سردردآور و غریبی مواجه شدیم.
۴. عنوان مشکل برعکس درمانش، بسیار ساده بود. یک مرد که از مردی افتاده باشد، در مواجهه با یک زن چه عکس العملی از خود نشان میدهد؟ ممکن است دست این بانوی زیبا را ببوسد، موهایش را نوازش کند، بوسه ای از لبش بگیرد، گونه اش را ببوسد و ... اما هیچ کار دیگری که خاص آقایان است نمیتواند انجام دهد. حتی اگر این بانو تمام ترفندهای دلبری را به کار گیرد!
۵. هنوز اون حس سیری بند دو یادتون هست؟ من در شبهای کذایی که باید و حتما نزدیکی میکردیم، مانند آدم سیری بودم که بهترین غذا هم او را گرسنه و وادار به خوردن نمیکند. شب اولی که چنین تجربه ای را پشت سر گذاشتیم، فاطمه در فکر این بود که حتما من زیر سرم بلند شده و دیگر عشق و علاقه ای بهش ندارم. من هم در این فکر بودم که حتما سردی ام کرده و این یک شب استثنایی بوده است. اما وقتی این تجربه باز هم تکرار شد، فاطمه ناچار شد با دونلو در میان بگذارد. اولین حدس دونلو مواد مخدر بود. او به قطع و یقین ابراز داشته بود که رضا بی برو برگرد حشیش میکشد.
حداقل من از خودم مطمئن بودم. البته فاطمه هم شکی در مورد مواد مخدر نداشت. من اگر بخواهم خلافی بکنم، یقینا حوصله ی مخفی کاری ندارم. حتی برام پیش اومده که چیزهای خیلی بزرگتر را که مردان دیگر عمرا به همسرشون بگن، من با فاطمه در میان گذاشته ام. اما این یقین، مشکل را حل نمیکرد. سرتون رو درد نیارم، بنده ی کمترین ناچار به خوردن قرصهای کذایی «سیلد نافیل» شدم و سردردهای بعد از آن را تحمل کردم و کردم و کردم تا در خرداد هشتاد و چهار از تمام این برنامه ها و معالجات برای بچه دار شدن خسته شدم. دونلو و دیگر دکترها و معالجه و درمان را به کلی کنار گذاشتم.
۶. برای اینکه از نگرانی در بیاین، باید خدمتتون عرض کنم که بعد از گذشت سه ماه، اون مشکل به کلی فراموش شد و بیشتر از همیشه گرسنه شدم و آماده ی خوردن هر گونه غذا!!
