پنجشنبه نوزدهم مرداد 1385
پنج سال بعد
همیشه از گفته ی برخی از آدمها به خود شک می کنم. می خوانم و می بینم و می شنوم که بعضی می گویند اگر عمری دوباره خدا به آنها بدهد، همان می کنند که تا کنون کرده اند. برای من که هر روز تجربه ای تازه برایم پیش می آید و روبروی خود راه های متفاوتی برای انتخاب می بینم، و گاهی بعد از رویارویی با تجربه ی جدید، از سگ پشیمان تر می شوم، این جمله بسیار سنگین است. وقتی اجازه داشته باشم که به گذشته ی دور یا نزدیک خود بنگرم و از آن مهمتر بتوانم مجددا برخوردهای خود را انتخاب کنم، در خیلی از موارد نمی کنم آنچه کرده ام. گذشته ی خود را پر می بینم از اشتباه، تصمیم گیری های غلط و از دست دادن فرصتهای خوب. پس اگر مجددا قادر به تصمیم گیری شوم، بسیاری از صحنه ها را دوباره خواهم نوشت و و با دقت بیشتری، دکوپاژ و میزانسن را طراحی می کنم.
بنابراین از من انتظار نداشته باشید که بگویم در سالهای آتی، مانند سالیان گذشته زندگی خواهم کرد و مانند سالهای اخیر تصمیم خواهم گرفت. یقین دارم که صدها بار ِ دیگر روبروی تصمیمهای کوچک و بزرگ قرار خواهم گرفت. به وضوح می بینم که دهها بار ِ دیگر، انتخابهای اشتباه می کنم و مجبور می شوم از نو بسازم. از اینکه فریاد بزنم یک انسانم و جایز الخطا، ابایی ندارم. همان طور که تا کنون بارها همه چیز را خراب کرده ام، و با سعی و تلاش، بنای شخصیتم را دوباره ساخته ام، باز هم آمادگی دارم کارهای نکرده انجام دهم و همه چیز را تجربه کنم. تنها نکته ای که از سال های گذشته در ذهن نگه می دارم، همانا تجربیات خوبم خواهد بود.
پنج سال بعد. پنج سال بعد من در آستانه ی سی و هشت سالگی قرار خواهم داشت. اعتراف می کنم آرزوهای بسیاری در دل دارم. خود را نه یک مرد سی و سه ساله، که جوانی بیست و دو ساله می بینم. غنچه های آرزو و سوسه، تمام روح و ذهنم را آذین بسته اند. واقعا نمی دانم در برخورد و رویارویی با بعضی از آنها، چه خواهم کرد. اصراری هم بر دانستن و پیشگویی ندارم. فقط و فقط، امیدوارم که در هیچ کدام از روزهای پنج سال آینده، ذره ای از آرامش این روزهایم کم نشود. با اینکه در حال حاضر هم دنبال آرامش هستم، اما می دانم که بلندپروازم و ناشکر. این روزها هم در آرامش زندگی می کنم و مواقعی که نق می زنم و غرولند می کنم، علتش خستگی از آرامش موجود است.
در تمام لحظاتی که این جملات را پشت سر هم ردیف می کردم، یک خواسته و آرزو از پیش رویم کنار نرفت. همواره در در گوشه ی ذهنم دل دل کرد. هر جمله را به امید اینکه در جمله ی بعد، آن موضوع را مطرح خواهم کرد، نوشتم. آنها که با من و روحیاتم آشنایی بیشتر دارند، شاید بتوانند حدس بزنند. بله. شک نکنید که آن خواهش و التماس و آرزو، چیزی نیست جز سلامتی پدرم در آستانه ی سی و هشت سالگی ام.
ممنونم از تمام دوستانی که ندای هل من ناصر مرا لبیک گفتند.
