جمعه یازدهم مرداد 1387
جمعه ی خوب
مشکل اینجاست که وقتی سوژه میاد سراغم و ازم میخواد که مشغول نوشتن بشم، شرایط مهیا نیست و زمانی که دخترک از سر و کولم بالا نمیره و تنهایم و بیکار، دستم به نوشتن نمیره و مغزم میشه کویر لوت. همین هفته ی پیش بود که به یک باره با شنیدن قسمت هایی از زندگی «جنیفر لوپز» مغزم تیر کشید و از یکنواختی و رکودی که بر زندگیم، اونهم خودخواسته تحمیل کرده م، به تنگ اومدم و تصمیم به نوشتن گرفتم. اما شرایط مهیا نبود. دخترک بیدار بود و این یعنی «من فرار می کنم» و تو بیا دنبالم، و یا مواظب عینکت باش که هر لحظه ممکنه در دست های من ببینیش، و یا خودت میدونی اگه بشینی پشت میز کامپیوتر یعنی چی! نمیدونم کی از این بازی ها خسته میشه و فرق باباش و اسباب بازی رو می فهمه تا راحت بشم من!
یه شب دیگه کنسرت «اندی» رو دیدم وسط «کداک تیاتر» و یواش یواش داشت از گوش و دهنم کلمه می ریخت بیرون. اما اون شب هم نشد که بگم یکی از رفیقام عشق خوندن داره و آرزوی خوندن همین روزهاست که حجله ش رو برپا کنه. همون شب بود که هوس کردم کاش یه کنسرت جدید از «ابی» پیدا می کردم و می دیدم و از اون مهم تر فهمیدم چرا من مث رفیق «عشق خوندن»م، هیچ آرزویی ندارم و راضی شده ام به همین روزهای کسل کننده. هرچی به مغزم فشار آوردم جز «چیز کلک بازی»های معمول، چیزی به ذهنم نرسید. تنها نکته همون «آرامش» کذایی بود که چندی قبلترش خانم «لوپز» پنبه ش رو زده بود.
برای مشتی هم نوشتم. از اون شب احساس کردم هر چقدر هم که آرامش خوبه و ستایش شده و پسندیده و گاهی دست نیافتنی، اما به دنبالش از رکود و درجا زدن گریز و گزیری نیست. اگر آرامش بخواهی، باید قید ریسک و خطر رو بزنی. لااقل من فکر می کنم این نکته جز رکود معنای دیگه ای نداره.
پنجشنبه سوم مرداد 1387
شرط ضمن عقد
۱. من این جوریم. اگه قرار باشه جمله یا متنی رو بنویسم که قراره فقط خودم بخونم، خیلی بدخط و کج و معوج می نویسم. یعنی هر جور که شد، شد. اصلا و ابدا دقت نمی کنم که خوش خط بنویسم. اما اگه قرار باشه نامه یا متنی بنویسم که دیگری باید بخونه، خیلی دقت می کنم و حتی الامکان خوش خط می نویسم. من این جوریم. شاید بقیه هم به همین سبک و سیاق دو نوع دست خط داشته باشن. یکی واسه رفع حاجت، یکی واسه چس کلاس!
۲. بعضی هم در ابتدا یا اواسط یک رابطه، چند جور دست خط دارن. در شروع کلی خوش خط میشن و زیبا می نویسن و درجه ی چسان فسان کار رو بالا می برن تا طرف مقابل جذب بشه و خوش خوشانش بشه و از ذوق بیفته تو دیگ حلیم. بعدش هم زیاد مهم نیست. حتی اگر رفیقشون روزی روزگاری دست خط بد رو هم ببینه براشون مهم نیست. اونها تونستن رابطه برقرار کنند و از ارتباط لذت ببرن. بعضی هم شروع و وسط و آخر براشون فرقی نمیکنه. از همون اول دست خط بد رو میزارن جلوی طرف. دوست داشت و راغب به آشنایی و ارتباط بیشتر بود، چه بهتر. دوست نداشت، یا علی.
جمعه بیست و یکم تیر 1387
الف مثل انسان
۱. دیشب رفته بودیم اوشون. این بار هم مثل آخرین سفر، مقصد «دهکده» بود. از این همه شلوغی و ازدحام و ماشین های سوپر جدید که سانتافه توشون گم بود، شوکه شده بودم. وسط هفته و روز و شب غیر تعطیل و این همه آدم خوشگذرون و بیکار و علاف. چیزی که زیاد می دیدی دلبرکانِ (به قول برادر سام) توالت کرده بود و ناز و عشوه خرکی های آنچنانی. «لاو»ی بود که در تخت های نزدیک و دور ترکیده می شد و تَرکِشهاش می پاشید تو سر و صورت حاضرین. زمانی که کار تموم شد و شکم ها سیر شد و سیگار بعد از شام هم کشیده شد و عزم بازگشت کردیم، توی یکی از همان ماشینهای کذایی، یه دونه توله سگ بامزه دیدیم که مث صاحب اناث و حتما خوشگل و دلربای خودش، مشغول دلبری از بازدیدکنندگانش بود. از عجایب روزگار همین بس که والده ی آقا مصطفی از این مخلوق پشمالوی حق تعالی نترسید و بدش نمیومد دقایقی رو با صبا برای تماشاش صرف کنه. البته تا زمانی که آقا سگه توی ماشین بود و دسترسی بهش نداشت! توله سگ داستان توی یه «بی ام و» سوار بود. نمیدونم اسم و مدلش چی بود. فقط از اینا بود که من شنیدم بهشون میگن کروک!
۲. خانم «سین» رو یه بار کنار منزل قدیمی و آجر بهمنیشون، سر کوچه آبشار دیدم. همکلاسی خواهر شوهرم بود. میگفتن خوشگله و شبیه «ابرو»ی خواننده س. ولی از نظر من که یک بار و اون هم از فاصله ی دور دیده بودمش، آش دهنسوزی نبود. اما باز باید تأکید کنم که اونهایی که لختش رو، ببخشید از نزدیک و به شدت محبت آمیز دیده بودنش، از کلیه امور ظاهری و دیدنی، و غیر دیدنی برای من و خیلیهای دیگه، بس تعریف و تمجید میکردن. مشکل بزرگی که من سالهاست باهاش دست به گریبانم اینه که قدرت تجسمم خیلی پایینه. لباس رو تا تن کسی نبینم نمیتونم درباره ی زیباییش نظر بدم. پرده باید دوخته بشه و آویخته بشه تا من بفهمم قشنگه یا نه. مبل و دکوراسیون باید توی خونه چیده بشه تا بفهمم مال هست یا نه. بر همین سیاق، آدم ها رو هم تا لخت نبینم نمیتونم درباره شون نظر قطعی بدم.
گذشت و دست روزگار خانوم «سین» رو گم و گور کرد. تا چند وقت پیش که کارآگاهِ جمع، که در تجسس و یافتن امور پنهان دستِ برادر «پوآرو» رو از پشت بسته، خانوم «سین» رو کشف کرد. خانوم «سین» پیدا شد با یک شوهر پولدار. از اونها که واسه تفریح، یک ماه مسافرت خارج از کشور و دیدار از سه چهار کشور رو سالانه تجربه میکنن. از اونها که اینقدر پول دارن که اگه همین ساعت تصمیم به بازنشستگی بگیرن، تا آخر عمر کم و کسری ندارن و میتونن با یه سرمایه گذاری ساده، از فرع سرمایه شون زندگی شاهانه داشته باشن. از من که برنمیاد اینطور پول پیدا کردن و خرج کردن، نوش جون اونهایی که میتونن.
به هیچ وجه افکار چپی ندارم. هر کسی هر چقدر میتونه در بیاره و هر جور که دلش میخواد خرج کنه. نه بخیلم، نه به مساوات معتقد. فقط یه مشکل کوچولو دارم که مربوط میشه به جانوران اهلی و بعضا وحشی و علی الخصوص سگ خانوم «سین».
شاهدان عینی بعد از دیدار و تماشای خانوم «سین» و زندگیش، عنوان کردن که هزینه ی ماهانه ی توله سگ خانوم خانوما، کمی بیش از نیم میلیون تومنه. پونصد هزار تومن هم پول زیادیه، هم پول ناچیز و بی ارزشیه. از دید کسی که روزی نیم میلیارد چک پاس میکنه (و اصلا و ابدا فکر نکنین از موجودی مریخی و دست نیافتنی صحبت می کنم)، مث یه سکه ده تومنی میمونه. شاید روزی چند تا از این نیم میلیونها خرج بَرجش باشه. اما از طرفی یه دونه از همین نیم میلیونها میتونه کارگشای شش ماه یک خانواده و جایگزین کم و کسری هاشون باشه. گره هایی رو ازشون باز کنه که پدر بیامرزیش سال ها زندگی اهدا کننده ش رو بیمه کنه. این جور خانواده ها با مشکلاتی دست و پنجه نرم میکنن که واسه خیلیا، توهم و خیالاته. حتی گرفتاری های این طبقه رو نمیتونن باور کنن. چه برسه به همذات پنداری و ...
۳. صحبت خاصی ندارم. فقط آرزو می کنم که سرمایه داران محترمی که حقوق جانوارن اهلی و بعضا وحشی رو اینقدر انسان دوستانه رعایت میکنن و من قلبا ازشون متشکرم، کمی هم با حقوق انسان ها و نیازهاشون آشنا بشن.
پنجشنبه بیستم تیر 1387
قطره
۱. مرور خاطرات گذشته، گاهی مرگباره. صفت خوب یا بد برای خاطرات قید نکردم، چون فکر می کنم در هر شرایط، چه خوب و چه بد و چه متوسط، گاهی مرور خاطرات میتونه مرگبار باشه. اینکه در گذشته دیگران با من چه رفتاری داشته اند و چه قصوراتی ازشون سر زده و من چه کرده ام و غیره، اصلا و ابدا فایده ای برای امروز و فردا نداره. جز اینکه ذهن رو مکدر کنه و زندگی رو تیره و تار. لااقل من براش خاصیتی سراغ ندارم جز شعارهایی مثل پندگیری از گذشته و استفاده برای حال و آینده.
رفیقی دارم که مرور خاطرات بد دوران نوجوانی و جوانی اش، مشغول ویران کردن زندگی امروزشه.
۲. همه باید مراقب باشیم. همه، اعم از زن و مرد، باید هر صبح و شب رفتار خودمون رو در مقابل شریکمون بررسی کنیم. چه این شریک، تجاری باشه یا شریک زندگی زناشویی یا ... تفاوت نمیکنه. علتش هم واضحه. احتمال وجود و حضور رقیب، همیشه و همه جا وجود داره. پروژه ی حذف رقیب هم در هر زمینه ای سالهاست که منقرض شده. پس باید همیشه مراقب بود که یک سر و گردن در همه ی موارد بالاتر از رقبا باشیم تا خدای ناکرده شریک عزیز و نازنین، هوای شراکت دیگر به سرش نزنه. بنده و شما رو ول نکنه و با کس دیگه روی هم نریزه و ما رو از نون خوردن نندازه.
رفیقی دارم که حواس پرتی همسرش از این قاعده ی به شدت کوچک و پیش پا افتاده، و حضور رقیبی قدرتمند، باعث شده که همین روزها زندگی اش متلاشی بشه.
۳. رفیق شفیق بنده علاوه بر دو مشکل بالا، یک مشکل دیگه هم داره. از موادی استفاده میکنه و مدتهاست بهش معتاده که متاسفانه همه چیز براش آگراندیسمان جلوه میکنه. خوب براش در منتهای زیبایی به نظر میاد و کوچکترین لغزش تو مایه های فوران طلسم های شیطانی.
۴. «آدم های مخاطب این پست، یک مشکل کوچک دارن. اونها نمیدونن در چه زمینه ای تحت رقابت قرار دارن.» مضمونی نزدیک به این عبارت رو یکی از مقامات مسوؤل، بعد از خواندن بندهای بالا و قبل از آپ شدن فرمودند. موافقم.
شنبه پانزدهم تیر 1387
سهل و ممتنع
۱. رانندگی لذتبخشه. لااقل برای من که در این کار «تخم پیر» بودم و و دیرتر از سن قانونی راننده شدم، هنوز که هنوزه، جذابیت داره. طبق عادتی که در سال های اخیر در کلیه ی امور زندگی پیدا کرده ام، در رانندگی هم فوق العاده خونسرد و خاکشیر مزاجم. نه از بوق بیجای کسی عصبی میشم و نه از انحراف دیگری از کوره در میرم. فقط زمانی که رقیب وقاحت رو از حد بدر کنه، عکس العمل نشون میدم. اونهم بدون خون و خونریزی و حتی یک لفظ رکیک زیر لبی که الی ما شاء الله راننده ها و سرنشنیان ماشین ازش استفاده میکنن. راهش نمی دهم و همین. واقعیتش باید بگم اصولا و اساسا با کسانی که «جدی جدی» حرف زشت میزنن، مشکل اخلاقی دارم.
به نظر من رانندگی یه جور تفریحه. لااقل از پشت میز نشستن و زرت و زرت تلفن جواب دادن و زر زر کردن، خیلی بهتره. پس چرا اوقات مفرح رانندگی رو زهر مار خودمون می کنیم؟!
۲. گاهی اینقدر از نوشتن دور میشم و نوشتن برام سخت میشه که نگو و نپرس. گاهی هم تمام وجودم کلمه و جمله و عبارت میشن و دست به دامانم میزنن که صد گرم سنجد استعمال کنم و به قول ادبا و آدم حسابی ترها، «قلمی»شون کنم!
گاهی اینقدر سوژه توی ذهنم رژه میرن و بالا و پایین میشن که نگو و نپرس. گاهی هم دریغ از یک کلمه حرف تازه. هرچه فشار میارم بدتر و بدتر میشه و تکراری تر از قبل. اینجاست که احساس می کنم ورودی و خروجی با هم متناسب نیستن و دپرس و آشفته میرم توی لاک خودم و در اوقات خوبش به یادگیری و استنتاج های بهتر و جدیدتر می پردازم.
«نوشتن»، همون طور که گاهی میتونه ساده ترین کار روزمره باشه، همون قدر میتونه سخت باشه. گاهی تو هیچ کاره ای و قلم و انگشتانت خود بخود حرکت میکنن و صفحه سیاه میکنن و اتفاقا شسته رفته و خوندنی هم از کار در میان. گاهی هم خودت رو می کشی و از تمام وجودت مایه میزاری و یه چیزی از کار در میاد تو مایه های «چرت».
۳. به شدت دلم واسه «استیلی» میسوزه. علتش معلومه. اما باز دلم واسش کبابه. نمیدونم باید چی کار می کرد که اینجوری نمی شد. یه آقایی رو می شناسم که به امید یه آقای دیگه بیخیال شغلش شد و دست آخر بیکار موند. هنوز هم بیکاره. یعنی نباید به کسی امید بست و ازش کمک خواست؟
۴. کسی پیدا میشه که حال و روز کسی رو که تا قبل از این فرغون میرونده و حالا ژیان براش خریدن، بفهمه و بازگو کنه؟! من میدونم، اما خوب نیست عنوان کنم.
